مقاله ها -
شعر ها -
معرفی کتاب -
مطالب دیگر -
آرشیو مطالب -
June 2015
April 2015
November 2014
August 2014
July 2014
May 2014
April 2014
February 2014
September 2013
August 2013
May 2013
March 2012
February 2012
December 2011
November 2011
September 2011
August 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
January 2010
June 2005
October 2004
June 2004
April 2004
August 2000
پیوندها -
محمد آصف فکرت
عبدالله سمندر غوریانی
پیوند عمر
دکتر اسدالله حبیب
بی صدایی صدای دریاهاست
گلنار و آیینه
تاریخ و ادبیات
تا ساغری باقیست
حس مشترک
خراسانیات
محمد کاظم کاظمی
باغچار
کار کلمه
نورالله وثوق
و آفتاب نمی میرد...
شهرنوش
در خیابان های خواب و خاطره


یادت بخیر! ای که دلت آفتــــاب بــود
پیمـــانۀ نگاه تـــو مـوج شـــراب بــود
رخسارۀ تو جــــلوه‌ی از طور معــرفت
نظارۀ تو پرتوی از مــــاهتاب بـــــــود
آزادگی به مقدم تو صف کشیده بود
فرزانگی به قدرت فکرت مجاب بـــود
کوه و کمر به یاد قدم‌های استـــــــوار
شاداب و مست و سرکش و پا بر رکاب بود
دشت و دمن به نام تو سرسبز می‌نمود
شهر و دیار منتــــظر آب و تاب بــود
با تو زمین خشک صفای بهشت داشت
بی تو بهار و باغ خراب و تراب بود
با تو سرای عقل سراسیمه گشته بود
بی تو هوای عشق خمار و خراب بود
بی تو غزل به سوگ رباعی نشسته است
با تو هر آن‌چه بود همه شعر ناب بود
بی تو به راه و رسم رسومی نمانده است
با تو به کار و بار حساب و کتاب بود
بی تو هر آن‌چه رفت همه بر خطا گذشت
با تو هر آن‌چه هست همه در صواب بود
دردا که روزگار به تندی گذشته است
افسوس بخت و طالعت اندر شتاب بود

ادامه ..

قسمت اول

در قسمت اول این مطلب باید گفت که شاه‌نامۀ فردوسی شاهکار زبان و ادبیات فارسی است. ویژگی‌های فصاحت و بلاغت در کلام پیر خرد و ادب ابوالقاسم فردوسی برجستگی خاصی دارد. مزید برآن، فضل تقدم در بیانی بدین صلابت و عظمت، این اثر را نسبت به دیگر آفرینش‌های ادبی به‌ویژه در عرصۀ شعر فارسی در جایگاه برتری قرار داده است.
فردوسی اولین شاه‌نامه‌سرای و آخرین شاه‌نامه‌سرای زبان و ادب فارسی نیست. پیش از وی حد اقل دوتن از شاعران حماسه‌سرا در این راه گامهای پرصلابتی برداشته اند. نخستين شاعري كه به سرودن شاهنامه همت‌گماشت «مسعودي مروزي» است كه در نيمة دوم قرن سوم هجري زندگی می‌کرد.
بعد از آن ابومنصور محمد دقيقي‌ كه ابتدا در دربار ابوالمظفر طاهر ابن فضل امير چغانيان (مقـ 381ق/ 991م) روزگار گذراند. وی به خواست ابومنصور عبدالرزاق حكمران طوس و نيشابور (مقـ 361ق/ 952م)، شاه‌نامه‌یی را به نظم کشید؛ ولي روزگار او را مجال نداد که این شاهکار را به پایان ببرد و در جواني كشته شد؛ اما هیچ یک از این دو اثر به پیمانۀ شاه‌نامه فردوسی مورد توجه همگان نبوده‌اند.
بدون شک شاه‌نامۀ فردوسی شاهکار مکمل و بی‌بدیلی است که گویی تاریخ مانند فردوسی شاعر حماسه‌سرایی را نهداشته و نهخواهد داشت.

ادامه ..
November 17, 2014


شانه به شانه، گیسو به گیسو
دستی به کاسه، مشتی بر ابرو
جبهه به جبهه، سنگر به سنگر
کشتیم هر جا، مردیم هر سو
قانون کجا شد، دولت کجا رفت
خون خلایق، شاجو به شاجو

از شرق و از غرب، آمد کسانی
با کله هایی، بی مغز و بی مو
خلقی خدایی، پر مدعایی
آمد به ناگه، پهلو به پهلو
تکنوکراتم، آب حیاتم
دیدم به شوخی، گفتم چی پر رو

پایان هفته، می‌گفت فاخته
بالای ناجو، کوکو به کوکو
این آخر کار، مردان بیکار
هر جا روانند، در برزن و کو
نه بال پرواز، نه محرم راز
امید بر دل، نه یک سر مو

خلقی فرارند، سوی دیاری
جمعی نشسته، زانو به زانو
نه پای رفتن، نه جای ماندن
شکر خدا را، آهسته‌تر گو
سر می‌گذارم، جان می‌سپارم
ای میهن من، در بستر تو

ادامه ..
August 23, 2014


در حسرت دیدار تو این غم، غــم است اما کم است
بر این دل سوداییم این کـــم، کم است اما غم است
مـاتـم‌سرا شد شهرهــــا، طـــــوفانی است این نهرها
در پیش اشکم بحـرها، کم آب‌تر از یک نــم است
عشقست ارباب جهـــان، عقل است او را رهـــروان
در وادی گمگشتگان، صدها سلیمان یک جم است
از جنـتـش بیرون شدم، نه خـار و نه محـــزون شدم
گفتند جمله چون شدم: ایـن شـاهکــار آدم اســت
از مهوشان نسل او ، پیــــــدا چو باشـــــد اصل او
راه امید وصل او، سخت است، پـر پیچ و خم است
رنج است سودای فصــال، وجداست دنیای وصال
بی تو زمان باشد وبال، با تو دمی هم یک دم است
در عالمی از بندگی، غم را بــــــود شرمنــــدگی
جشن و سرور زندگی، شـادی نباشد ماتـــم است

ادامه ..
August 10, 2014


بدرود بار دیگر این آخرین کلام است
تا می‌رسد جوابی این حرف و این پیام است
سطری نوشته بودم انگار حرف مفت است
این شعر نو نباشد کین گونه بی لجام است
سویش نظر نکردی، طرفی نبسته بودی
این داستان پخته، گویی که حرف خام است
دلبند بند بندم با شعرهای چشمت
آن مصرعی ز ابرو شمشیر بی‌نیام است
از چشمه‌سار دیده اشکی به رخ چکیده
رفتار اشک بر رخ، رفتار نه، خرام است
در بارگاه جانان، جان بر لب است گویی
مانند روزه‌داری یک عمر در صیام است
در معبدی که حسنت، تندیس عاشقان شد
سر تا به پای عاشق در قعده و قیام است

ادامه ..
August 4, 2014

اگر از خویشتن نالم، به من بیگانه می‌خندد
وگر از عاشقی گریم، به من میخانه می‌خندد
نه مرد طاعت کامل نه میل معصیت دارم
به این خورد و به این نوشم، لبِ پیمانه می‌خندد
ز بس تمکین بیجا می‌کنم، بر کعبه‌یی مقصود
به مسجد رفتنم هر‌لحظه‌یی بت‌خانه می‌خندد
اسیر قسمت خویشم، ولی آزاد آزادم
بر این زندانی بی‌دست و پا زولانه می‌خندد
تو گویی هر کجا باشم، همین آباد آبادم
بر این آبادی ظاهر نما، ویرانه می‌خندد
ز بس خود رفتنم از خویشتن باب تماشا شد
به این هر دم مزاجی عاقل و دیوانه می‌خندد
بسی محو حضور خود شدم در داستان عمر
به اوضاع سرشتم قصه و افسانه می‌خندد
به پیری جلوۀ دیگر ندارد رنگ رخسارم
به این موی سفیدم هر زمانی شانه می‌خندد
بر این شمع وجودم تا به آخر می‌رسد، افسوس
به جای سوختن از طالعم پروانه می‌خندد

ادامه ..
August 2, 2014

عیــــد آمــد و تپیــد دل بی‌قـــــرار ما
چون عیــد را گــذر نبود از کنــــار ما
عید آمد و سفــر به مســــیر دگر نمود
طرفی نبســــت بـــر دل ماتم شعـار ما
جــایی‌ که خــون وخینه ندارد تفـاوتی
سرخ است دست مرد و زن بی‌شمـارما
نه شاد بوده‌ایم و نه سرشار می‌شـــویم
عیداست روی دیگری از حال زار مـا
شادی ‌ز روی مردم‌ ما رخت بسته‌است
در عید نیست‌ رخت‌ جدیدی به کـار ما

ادامه ..
July 26, 2014


نمی‌دانـــم چگونه آرمیـــدن داری ای قــاتل
بدین رسمی که دایم بوده‌ای در عالـــم باطل
شقاوت، پستی و نامردمی در ســــازوکار تـو
و یا کشـتار بی‌پایان انســـانی در آن شـــامل
شرارت بی‌تعارف می‌شود در پیش کردارت
جهـــالت آبرو دارد به کردار تو ای جــاهل
برای جان انسانی و اوصـــاف مســلـمـــانی
نباشی لحظه‌یی واقف، نگردی ذره‌یی قـایل
به نام دین وایمانی‌که هرگز‌ از تو پیدا‌نیست
قساوت می‌کنی و باز هم باشی بدان مـــایل
توحیوانی و این حیوانیت برتو سزاوار است
بدین اوصاف حیوانی تو باشی مظهر کامل
به ظاهر آدمی و آدمیت از تو بیــــزار است
از این آدم‌کشی بر تو نباشد ذره‌یی حـاصل

ادامه ..
July 24, 2014

بـــــــاور نمي كنم كه تو از ما رميده اى
از ما چى ديده اى و چى از ما شنيده اى
عمــــريست آشــــــــناى ديار تو بوده ايم
بيـــــگانه نيســـــــتى كه تغافل گزيده اى
زين گونه ترك صحبت و پيغام و پيك ها
جانــــا خطاى ما چه بود زانچه ديده اى
شـايد كه ما به غفلت خود غرق بوده ايم
شـــايسته نيست كين همه از ما بريده اى
صـــد گونه قهر و ناز به ما بى اثر بود
باور نمى كنم كه تو از ما رمـــــيده اى

ادامه ..

مقدمه:
بیدل و شعر او برای مردم افغانستان نسبت به سایر ملل فارسی زبان آشناتر بوده است. این آشنایی از علاقۀ وافر ادب‌دوستان و فرهنگیان این کشور نسبت به بیدل بوده و در قدم اول غزلیات بیدل در دسترس اکثر علاقه‌مندان به شعر مکتب هندی در این کشور قرار گرفت و هر کسی کوشید تا مطابق به فهم و ذوق خود از آن چیزی را به خوانش بگیرد و از ترکیب سازی و تصویرگری آن لذت ببرد. مطلب حاضر به گوشۀ از داشته های غنی حضرت بیدل اشاره دارد و نگارنده، حکایت در مثنوی های بیدل را بهانه قرار داده است تا بدین مناسبت علاقۀ خویش را به کلام عرفانی و معنوی بیدل نشان دهد. به امید آن‌که این کوشش‌ها به صورت پیوسته ادامه یابد و ادب دوستان زبان و ادبیات فارسی در هرکجا بیش از پیش در این زمینه تلاش نمایند.

کلیدواژه: بیدل، مثنوی، عرفان، حکایت و ساقی.

بیدل از گذشته شاعر نام آشنایی بود و حالا شاعر شناخته شده برای تمام مشتاقان شعر و ادبیات فارسی است. بیدل با غزلیاتش بیشتر مشهور است تا در سایر شکل‌های ادبی و با شعرش بیشتر آشنا به نظر می‌رسد تا در نثر وزین‌تر از شعرش. از مطالعۀ تاریخ ادبیات، چنین برداشت می‌شود که گویا وزنۀ غزل در شعر شاعران پارسی زبان، بیش از دیگر قالب‌های ادبی بوده‌است.
بیدل در شکل های مختلف شعری سرایش داشته و بدون تردید وزنۀ غزلیاتش بر سایر قالب‌های شعری وی می‌چربد. بعد از غزل، مثنوی جایگاه دوم را در شعر بیدل به خود اختصاص داده است. وی در حدود بیست و پنج هزار بیت در قالب مثنوی دارد که مثنوی های عرفان، طلسم حیرت، محیط اعظم، طور معرفت و مثنوی بیانیه از آن جمله‌اند.

ادامه ..